تبلیغات
میزشیپو

به نام خدا

میزشیپو
نشان عشق آن باشد كه شب با روز پیوندد / ترا گر خواب می گیرد نه صاحب درد عشاقی


¿درخواست مقتدرانه
جمعه 2 تیر 1385
زود باش ، تند تر ، چقدر وقت تلف می کنی ... چقدر وقت تلف می کنن... چقدرررررررررررر...
دلم می خواد جیغ بزنم ولی نمی زنم... چون کار زشتیه و دلیل نداره آدم موجهی مثه من بیخودی جیغ بزنه...
گرچه جیغ چیز مفیدیه یعنی یه جوایی نسق گرفتنه ولی... ولش کن بابا... سخنوران و نویسندگان گرامی: وقتی گاز رو می گیرین سر جدتون حواستون به ساعت باشه... حالا ما شخصیت به خرج می دیم می گوشیم و می خونیم نباید امر بهتون مشتبه بشه که... چار تا کلوم  مفید و مختصر...عزت زیات... مخلصیم مطابق سنوات قبل...

نوشته شده در جمعه 2 تیر 1385 و ساعت 04:06 ق.ظ توسط : یواشکی


¿درست تر غذا بخوریم...
شنبه 26 فروردین 1385
*ساعتم خوابه... بذار بخوابه... اینهمه ساعت بیدار...
*چشماتو ببند خواب تو چشمات نره... حواسشون هست به نظرت؟
*قدیما روز اول عید رشته پلو می خوردن که سررشته کار دستشون بیاد البته به نظر من اسپاگتی مجرب تره....
بیا بابت نداشتن فضای سبز به میزان کافی سبزی پلو بخوریم... برای ریشه کن کردن گرسنگی تو غذامون سیر بریزیم...  برای در رفتن از زیر بار مشکلات به میزان کافی ماهی مصرف کنیم... البته خورش بامیه هم بعنوان جایگزین بد نیست...
برای بی توجهی به کلیه امور لاینحل: کوفته زرشک بخوریم... برای جبران کمبود منابع... عدس پلو با کشمش...
برای رتق و فتق کلیه امور: شامی نخود چی... برای راه افتادن کارها:خورش آلو... مواقع اینورژن: لوبیا پلو... آش رشته هم نافع است...
برای رفع کمبود محبت و بی توجهی: آبگوشت... برای رفع کم رویی: خوراک مرغ با سس کاری یا املتِ...؟ هنگام بروز مصائب: شیرین پلو... (هپی میل) هم بد نیست مخصوصاً اگه توش سی دی كارتون جایزه داشته باشه...
برای رفع توفان های احتمالی: زیره پلو... مقاومت در برابر زلزله: ژله... برای دفع دشمنان احتمالی: قیمه و قورمه...
برای حل معضل بی آبی: انواع و اقام سوپ... هنگام هجوم مشکلات مالی: مرصع پلو...
برای مبارزه باتهاجم فرهنگی: خورش مهاراجه با بیف استروگانف و پیتزای پپرونی با سس کاردینال... حالا كه سرشته همه كارها دست این اشكم مباركه، یه سال وقت داریم حسابی بخوریم. قدیمی ها لابد یه چیزی سرشون می شده كه می گفتن...
*برداشتن ذره بین خوب است البته نه برای خود بزرگ بینی...

نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ توسط : یواشکی


¿...
پنجشنبه 24 فروردین 1385
*همه چیز زندگی لذت بخشه، حتی گذاشتن آشغال دم در...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1385 و ساعت 09:04 ق.ظ توسط : یواشکی


¿
جمعه 26 اسفند 1384
اما راویان اخبار و ناقلان هفت رنگ آنفلونزای مرغی روایت كنند كه :
كلاغه بالاخره به خونه اش رسید...  ولی دید شاخ و برگ درخت رو بابت رسیدن بهار هرس كردن، لونه شو هم بدلیل متروكه بودن انداختن قاطی سرشاخه های خشكیده و آتش زدن، یه عده رفته گر نازنین هم دورش جمع شدن... دستای سرما زده شونو گرم می كنن...
حالا،كلاغه آگهی داده كه: یكباب  لانه نقلی بابت سكونت یك كلاغ صامت بدون عیال و فرزند نیازمندیم... من هم به جهت كلاغ دوستی، مدتیه دونه دونه چنار ها رو برای یافتن لونه خالی چك می كنم...
ولی... انگار كارگر های فضای سبز همه درختا رو لونه تكونی كردن، یعنی كلاغا از این شهر می رن؟
اینجا یه باغچه ژاپنی داره از اینا كه یه تخته سنگ تلپی می اندازن وسطش، از این كاج كوتوله ها هم می كارن توش، قشنگه لابد من چمی دونم...
نه درخت سیبی نه آلبالویی نه پیچكی... باغچه ها رو هم تحریف می كنن... شیطونه میگه برو یه خرگوش بخر بیار...
خفه كردیم خودمونو با این مظاهر تمدن...
خیابونهایی كه عین روده هاپو بهم گره می خورن... با ساختمون های دراز و باریك و بی قواره ...
آدم های كوكی گرسنه نا خوشحال الكی لبخند مد گرای تنهای دسته جمعی و... عطر عید... اینش خوبه همینشو بچسبیم بقیه رو بی خیال...
دلم برای سفره هفت سین خونه مادر بزرگه و باقلوا هایی كه 6 تا 6 تا كش می رفتیم تنگ شده... برای دختركی كه با 60 تومن عیدیش یه گنج داشت، برای سادگیش...وقتی پول كاغذی هاشو با پول آهنی های دختر عمه اش عوض می كرد كه پاره نشن...
اونوقتا از كلاغا می ترسیدم بسكه بال و پرشون سیاه بود و صداشون نكره، حالا كلاغه كه می شینه لبه دیوار از دیدنش دلم وا می شه، لابد بسكه ...
بالا رفتیم كشك بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ی ما راست بود، با همه ی بی مزه گیش...
قهریمن ژست ناك قلوه سنگی، عیده ها... آشتی كنیم؟  قول می دم برات عیدی نخرم... دی:

نوشته شده در جمعه 26 اسفند 1384 و ساعت 02:03 ق.ظ توسط : یواشکی


¿می خونی دیگه...
سه شنبه 23 اسفند 1384
دیشب داشتم كتابخونه رو تمیز می كردم... دلم گرفت، اینهمه كتاب، نكردی دو خط واسم بنویسی اولش... من كه شدم كارشناس صفحات سپید و هی ننوشته می خوانم...
جناب دور دستان قهر الممالك... می دونی چند سال شداین موش و گربه بازی؟
گور بابای عاشقی... كاش می شد روی ماهتونو لا اقل از دور با تلسكوپ رصد كنیم... با قمر یا بی قمر...
نمی دونم كی قلم دست گرفته واینجوری قرو قاطی می نویسه... اجراشو هم واگذار می كنه به من ناشی... هیچوقت از بازیگری خوشم نمی اومده...
كاش می دونستم كجایی و چكار می كنی باید از این تجهیزات (صفیر صفیر یتی) بخرم كه مدام ببینمت دلم واشه...
امسال عید بهت تبریك نمی گم بمونی تو خماری چه معنی داره من هر سال خودمو لوس می كنم كه تو احساس... بهت دست بده واقعن كه ...
دیگه دیره واسه از تو نوشتن... این یارو خواننده كشور خارجیه می خونه...
یادته اون سال چهار شنبه سوری...
از ترس نارنجك ها مجبور شدم با دوتا از آقا پلیسه های ترسو تر برم خونه كه اصلن تمایلی نداشتن به یه خانم كمك كنن، بهشون گفتم پس شما به چه دردی می خورین... غیرت درد شدن...
چه زود  گذشت... باورت می شه هنوزم باورم نمی شه كه این من بودم كه دلمو تو اون پیچ و خمهای لعنتی پیش یه آدم كوچولوی 70 تنی جا گذاشتم...
پسش بده دیگه... بس نیست اینهمه سال اموال مردمو بایكوت كردی البته اگر پیداش كنی لابلای اونهمه دل  رنگ و وارنگ كه باهاشون یه قل دو قل بازی می كنی...
داره یواشكی صد سالمون می شه... نود سالگی كه میای پارك ب...اقلن زیر این قول تون نزنین كه دلم خیلی بهش  خوشه...
این فرشید منافی هم خیلی بانمكه ها...
می خونی دیگه نازك نارنجی نه؟ دفتر نارنجیه رو هنوز داری...
كاش می شد یكی شو اینجا برام بنویسی...

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1384 و ساعت 05:03 ق.ظ توسط : یواشکی


¿بخوان...
دوشنبه 22 اسفند 1384

به پوچی واژه ها می نگرم
كه در اسارت تكرار
ورم می كنند
و متلاشی می شوند
بگو...
به همین سادگی
با كلماتی كه از زبان گنجشك ها كش رفته ای...
لغات آشنایی كه
درخت ها می فهمند و
آسمان می شنود...

***
دلم را
از زیر پای عابران جمع می كنم
از روی خط كشی های ساییده،
تا فلس های رنگ پریده ماهی ها را
دوباره قرمز كنم...

***
قرچ، قرچ
 ترك بر می دارد
همیشه تنگی هست
تا چشمه ها را قالب بزند
شاید به خاطر تحدب تنگ
تورا بزرگتر می بینم...
پشت شیشه های قطور
گوشهای زندگی
كر می شوند
كسی صدای تنهایی ما را نمی شنود
***
می درخشی
كه بچه ها
پولك هایت را بكنند و
بزور چسب
آخر مشقهایشان بچسبانند...
***
نمی نویسم
اما
تو بخوان...
با صدای بلند
بگذار باد گوشهایش را بگیرد
شیشه ها بشكنند
قاصدك ها پشت پنجره ها
منتظر نمانند...
و من
جاری شوم
روی تمام ترك های بیابان هستی ام
كه تشنه لب رنگ آبی
گلهای كاسنی مانده اند...
می شكافم و
می بافم
پیراهن سكوت را
بر قامت تندیس یاد
بخوان
تا شعله های كلام
نگاه های یخی غرور را
ذوب كنند...
فقط بخوان

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 05:03 ق.ظ توسط : یواشکی


¿ ۸:۲۰
جمعه 8 مهر 1384
*فكرشو بكن... یه... عاشق بشه... اونوقت مثه همه عاشقا از خواب و خورد و خوراك بیفته... تورش می شه كلكسیون حشرات نیم خورده یا خورده نشده...
*مهم نیست كجا متولد شدیم... مهم اینه كجا زندگی می كنیم.
*من عمراً بتونم پست مدرن بشم چون نه سیگار می كشم نه قهوه دوست دارم، نه... تكلیف چیه؟
*... برای یه نقاشی دقیق و زیبا علاوه بر تمام رنگها به قلم ها و ابزارهای مختلف هم نیاز هست.
*خاله می گفت بچه ها به قطار در حال حركت سنگ می زنن نه قطار ایستاده...حالا كه خوب فكر می كنم می بینم خیلی بده چون پنجره های شكسته تصاویر دنیا رو شكسته تر نشون میدن .
**نه دوست خودشه نه دشمن من... پس كیه؟
*یه استكان كمر باریك چای كه هنوزم ازش بخار بلند می شه... یه پنجره باز... یه ساعت كه عقربه هاش رو 8:20 خواب رفته... یه در بسته... منو یاد چی می اندازه؟ یادم رفته...
*آگر آدم ها می فهمیدن بعد مردن چقدر معروف می شن حتما زود تر می مردیدن...
*طفلی زنده ها واسه یه قطره مودت و مشهوریت همینجوری چشم به آسمون دوختن اونم با دهن باز.
*از فصل پاییز بدم میاد طفلكی آقای رفته گر مهربون كارش صد برابر می شه...درخت های شلخته...
*یه نمه بارون روی اسفالت نو كافیه تا همه سر بخورن...
*از میزو صندلی دل خوشی ندارم... از هرچی كه آدمو مقید به نشستن كنه....

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ توسط : یواشکی


¿جاذبه ی زل زدن
پنجشنبه 3 شهریور 1384
*نیوتن هم مثل بقیه مردها قانون جاذبه رو باسیب كشف كرد ، ولی چرا مشهور شد نمی دونم
*وقتی آسمون صافه معنی ش این نیست كه ابرها تو راه نیستند.
*توكل به خدا یعنی وقتی آسمون تیره و تاره بی هوا یه نسیم نرم و نازك بوزه و همه ابرها روبه قول اهالی كشور عشق ( بِه هَم سه شماره ) غیب كنه .
*اگه ابرها رو باد ببره خوبه ،  به شرط اینكه آسمون یكی دیگه تیره و تار نشه.
*مدل به مدل سیل داریم یکی از یکی بنیان كن تر.
*نرود میخ آهنی در سنگ... ولی بالاخره با دینامیت یه منفذ بزرگ تو این صخره درست می كنم بلكه نور به قلبش بتابه...روز به این روشنی...
*وقتی به آسمون زل بزنی عكسش می افته تو چشمات... اونوقت زمین گیر ترین پرنده ها می تونن به هوای چشمات پرواز كنن.
*آسمون رو تو نگاهت حبس كن بعد زل بزن تو چشمای آینه دریا می شی.
*این چشم ها چه حرفا كه نمی زنن...گمونم واسه همین نگاه مونو از هم می دزدیم...
*وقتی به اقیانوس خیره بشی  نمی تونی حریف جاذبه ی موج ها بشی...اونوقت با اینكه ادعا می كنی غریق نجاتی ، راحت غرق می شی.

نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور 1384 و ساعت 03:08 ق.ظ توسط : یواشکی