تبلیغات
میزشیپو - بخوان...

به نام خدا

میزشیپو
نشان عشق آن باشد كه شب با روز پیوندد / ترا گر خواب می گیرد نه صاحب درد عشاقی


¿بخوان...
دوشنبه 22 اسفند 1384

به پوچی واژه ها می نگرم
كه در اسارت تكرار
ورم می كنند
و متلاشی می شوند
بگو...
به همین سادگی
با كلماتی كه از زبان گنجشك ها كش رفته ای...
لغات آشنایی كه
درخت ها می فهمند و
آسمان می شنود...

***
دلم را
از زیر پای عابران جمع می كنم
از روی خط كشی های ساییده،
تا فلس های رنگ پریده ماهی ها را
دوباره قرمز كنم...

***
قرچ، قرچ
 ترك بر می دارد
همیشه تنگی هست
تا چشمه ها را قالب بزند
شاید به خاطر تحدب تنگ
تورا بزرگتر می بینم...
پشت شیشه های قطور
گوشهای زندگی
كر می شوند
كسی صدای تنهایی ما را نمی شنود
***
می درخشی
كه بچه ها
پولك هایت را بكنند و
بزور چسب
آخر مشقهایشان بچسبانند...
***
نمی نویسم
اما
تو بخوان...
با صدای بلند
بگذار باد گوشهایش را بگیرد
شیشه ها بشكنند
قاصدك ها پشت پنجره ها
منتظر نمانند...
و من
جاری شوم
روی تمام ترك های بیابان هستی ام
كه تشنه لب رنگ آبی
گلهای كاسنی مانده اند...
می شكافم و
می بافم
پیراهن سكوت را
بر قامت تندیس یاد
بخوان
تا شعله های كلام
نگاه های یخی غرور را
ذوب كنند...
فقط بخوان

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 05:03 ق.ظ توسط : یواشکی