تبلیغات
میزشیپو - می خونی دیگه...

به نام خدا

میزشیپو
نشان عشق آن باشد كه شب با روز پیوندد / ترا گر خواب می گیرد نه صاحب درد عشاقی


¿می خونی دیگه...
سه شنبه 23 اسفند 1384
دیشب داشتم كتابخونه رو تمیز می كردم... دلم گرفت، اینهمه كتاب، نكردی دو خط واسم بنویسی اولش... من كه شدم كارشناس صفحات سپید و هی ننوشته می خوانم...
جناب دور دستان قهر الممالك... می دونی چند سال شداین موش و گربه بازی؟
گور بابای عاشقی... كاش می شد روی ماهتونو لا اقل از دور با تلسكوپ رصد كنیم... با قمر یا بی قمر...
نمی دونم كی قلم دست گرفته واینجوری قرو قاطی می نویسه... اجراشو هم واگذار می كنه به من ناشی... هیچوقت از بازیگری خوشم نمی اومده...
كاش می دونستم كجایی و چكار می كنی باید از این تجهیزات (صفیر صفیر یتی) بخرم كه مدام ببینمت دلم واشه...
امسال عید بهت تبریك نمی گم بمونی تو خماری چه معنی داره من هر سال خودمو لوس می كنم كه تو احساس... بهت دست بده واقعن كه ...
دیگه دیره واسه از تو نوشتن... این یارو خواننده كشور خارجیه می خونه...
یادته اون سال چهار شنبه سوری...
از ترس نارنجك ها مجبور شدم با دوتا از آقا پلیسه های ترسو تر برم خونه كه اصلن تمایلی نداشتن به یه خانم كمك كنن، بهشون گفتم پس شما به چه دردی می خورین... غیرت درد شدن...
چه زود  گذشت... باورت می شه هنوزم باورم نمی شه كه این من بودم كه دلمو تو اون پیچ و خمهای لعنتی پیش یه آدم كوچولوی 70 تنی جا گذاشتم...
پسش بده دیگه... بس نیست اینهمه سال اموال مردمو بایكوت كردی البته اگر پیداش كنی لابلای اونهمه دل  رنگ و وارنگ كه باهاشون یه قل دو قل بازی می كنی...
داره یواشكی صد سالمون می شه... نود سالگی كه میای پارك ب...اقلن زیر این قول تون نزنین كه دلم خیلی بهش  خوشه...
این فرشید منافی هم خیلی بانمكه ها...
می خونی دیگه نازك نارنجی نه؟ دفتر نارنجیه رو هنوز داری...
كاش می شد یكی شو اینجا برام بنویسی...

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1384 و ساعت 05:03 ق.ظ توسط : یواشکی