تبلیغات
میزشیپو

به نام خدا

میزشیپو
نشان عشق آن باشد كه شب با روز پیوندد / ترا گر خواب می گیرد نه صاحب درد عشاقی


¿
جمعه 26 اسفند 1384
اما راویان اخبار و ناقلان هفت رنگ آنفلونزای مرغی روایت كنند كه :
كلاغه بالاخره به خونه اش رسید...  ولی دید شاخ و برگ درخت رو بابت رسیدن بهار هرس كردن، لونه شو هم بدلیل متروكه بودن انداختن قاطی سرشاخه های خشكیده و آتش زدن، یه عده رفته گر نازنین هم دورش جمع شدن... دستای سرما زده شونو گرم می كنن...
حالا،كلاغه آگهی داده كه: یكباب  لانه نقلی بابت سكونت یك كلاغ صامت بدون عیال و فرزند نیازمندیم... من هم به جهت كلاغ دوستی، مدتیه دونه دونه چنار ها رو برای یافتن لونه خالی چك می كنم...
ولی... انگار كارگر های فضای سبز همه درختا رو لونه تكونی كردن، یعنی كلاغا از این شهر می رن؟
اینجا یه باغچه ژاپنی داره از اینا كه یه تخته سنگ تلپی می اندازن وسطش، از این كاج كوتوله ها هم می كارن توش، قشنگه لابد من چمی دونم...
نه درخت سیبی نه آلبالویی نه پیچكی... باغچه ها رو هم تحریف می كنن... شیطونه میگه برو یه خرگوش بخر بیار...
خفه كردیم خودمونو با این مظاهر تمدن...
خیابونهایی كه عین روده هاپو بهم گره می خورن... با ساختمون های دراز و باریك و بی قواره ...
آدم های كوكی گرسنه نا خوشحال الكی لبخند مد گرای تنهای دسته جمعی و... عطر عید... اینش خوبه همینشو بچسبیم بقیه رو بی خیال...
دلم برای سفره هفت سین خونه مادر بزرگه و باقلوا هایی كه 6 تا 6 تا كش می رفتیم تنگ شده... برای دختركی كه با 60 تومن عیدیش یه گنج داشت، برای سادگیش...وقتی پول كاغذی هاشو با پول آهنی های دختر عمه اش عوض می كرد كه پاره نشن...
اونوقتا از كلاغا می ترسیدم بسكه بال و پرشون سیاه بود و صداشون نكره، حالا كلاغه كه می شینه لبه دیوار از دیدنش دلم وا می شه، لابد بسكه ...
بالا رفتیم كشك بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ی ما راست بود، با همه ی بی مزه گیش...
قهریمن ژست ناك قلوه سنگی، عیده ها... آشتی كنیم؟  قول می دم برات عیدی نخرم... دی:

نوشته شده در جمعه 26 اسفند 1384 و ساعت 02:03 ق.ظ توسط : یواشکی